زين العابدين شيروانى

6

بستان السياحه ( فارسي )

مرا بر طاق نسيان نهاده‌ايد و ابواب نفاق بر روى اصحاب اتّفاق كشاده‌ايد اى استقامت تو كه پيش‌قدم ايشان بودى چرا ايشان را منع ننمودى و از عقاب كفران نعمت نترسانيدى و از طريق عاقبت وخيم به راه مستقيم نكردانيدى در جوابم عادت اهل زمانه پيش كرفت كفت اى خداوند نعمت مكر از صاحب رسالت نشنيدهء كه اتّق شرّ من احسنت اليه يعنى پرهيز كن شرّ كسى را كه بوى احسان نموده و دست احسان بسوى او كشودهء اى جود و كرم شما كه دو چشم من بوديد و زمان فراوان با من بسر برديد و طريق و داد و اتّحاد سپرديد از من چه خلاف قاعده ديديد من كه آنچه در خواست كرديد و طلب نموديد از شما مضايقه نكردم و چند مرتبه در بلاد مختلفه آنچه داشتم بشما عطا كردم و هركز خويش را بر شما و بر دوستان شما نكزيدم و سخنان ارباب غرض را درباره شما نشنيدم و مانند فرقهء تجّار و اهل بازار با شما ريا و نفاق نورزيدم و چون عاملان عصر در زمان معزولى با شما خلاف عهد نكردم اكنون از شما طرفه‌حالى مىشنوم كه داخل اجماع شده‌ايد و در صفّه بنى ثقيفه نفاق با جماعت راى زده‌ايد و ظن و قياس را حجّة خود ساخته‌ايد و مىخواهيد در اركان خلافت محبّت خلل اندازيد و مهاجر و انصار احباب را پريشان سازيد اى فتوّت تو كه يكانهء من بودى و چقدر انعام و اكرام از من مشاهده نمودى به مرتبهء كه امثال و اقران بقرب و جاه تو غبطه مىبردند و به منزلت تو طريق حسد مىسپردند سيّما مروّت كه شب و روز در زير دست تو نشسته بود و اصناف الطاف مرا نسبت به تو مشاهده مىنمود با وجود آنكه همواره از رعايت خاطر مروّت غافل نبودم و طرفة العينى از تربيت او غفلت نمىنمودم بقرب و جاه تو پيوسته حسد مىكرد و در ازالهء مرتبت تو شبها بروز مىآورد اى فتوّت من با تو كمال اعتماد داشتم و همواره تخم محبّت تو را در زمين دل مىكاشتم چه كه تو مقرّب شهنشاه بوده و لا فتى الّا على از روح الامين شنودهء و با اشراف و اعيان قوم معاشرت نموده و در ميان قبايل امم و طوايف بنىآدم به جوانمردى مشهورشدهء از تو خلاف قانون ظهور نمىكند زيرا كه چون كسى به نيكى معروف كرديد وصيت صلح و سداد او بكوش اعالى و ادانى رسيد غالب آنست كه از آن‌كس خلاف سر نمىزند اكرچه كاه‌كاه بر خاطر او خلاف خطور نمايد امّا ناموس او را مانع مىشود كه خلاف كند لكن از تو خلاف مأمول مشاهده مىكردد چون آفتاب زمستان كاه‌كاهى رخ مىنمائى و مانند سراب از دور شادى نما و نزديك غم‌افزائى شنيده‌ام كه ياران مجلس آراسته و از تو فتوى خواسته‌اند و تو نيز در تردّد افتاده و طريق جوانمردى را يكسو نهادهء و سخنان چند بر زبان آوردهء كه لايق خاندان تو نبود چون كفتكوى بدين مقام رسيد صدق پيش آمده نظم بيان را برشته راستى كشيد كه ياران در حق تو سخنان مىكويند و مانند نومريدان هردم بهانه مىجويند كاه مىكويند كه تو پيرشدهء و در حواس تو اختلال بهم رسيده و از رعايت ما غفلت مىدارى و كاه مىكويند كه بسبب افيون حال تو دكركون شده پاس خاطر ما را مهمل مىكذارى و كاه مىكويند بجهة اختيار خلوت و انزوا جمعى از اخلاء از مجالست تو رميده‌اند و از صحبت تو دورى كزيده‌اند و كاه مىكويند كه بسبب معاشرت تو با اهل دنيا و ارباب استيلاء بعضى از خواجه‌تاشان ما را آزرده مىكنى و حال‌آنكه بر تو معلوم است كه ما با يكديكر اتّفاق داريم و جانب يكديكر را مهمل و معطّل نمىكذاريم و مانند اهل دنيا نيستيم كه از رعايت يكديكر بايستيم كفتم اى صدق راى تو در اين باب چيست و حق بجانب كيست در جواب فرمود كه من حق مىكويم و طريق مداهنه و خوش‌آمد مىجويم كه تو امروز با فنا رفيق‌شدهء و با نيستى درساخته و حق صحبت ما را از نظر انداخته‌اى ما كه سالها در صحبت تو بوده‌ايم و در سفر دريا و كوه و صحرا طريق مودّت تو را پيموده‌ايم از تو خلاف